خرید بک لینک
مثل سابق نیستیم.. چرا هیچی مثل سابق نیست ، حتی اینجا...منم مثل سابق نیستم ...قطعا شما هم مثل سابق نیستید البته اگه کسی مونده باشه که اینجا رو بخونه...دوستای خوبی پیدا کردم اینجا بعضی هاشون از دل این مانیتور لعنتی زدن بیرون و واقعی شدن...مثل حمیده جان...مثل طاهره و... خوبه که نوشتن یادم نرفته البته چون مقطعی می نویسم اونم تو قسمت نوت گوشی ...درگیر زندگی شدم...هیچ وقت فک نمی کردم زندگی اینجوری درگیرم کنه که بخوام براش برنامه ریزی کنم...برام این دنیا اینقدر ارزش نداشت...نه که الان داشته باشه ولی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 21:20

پیدام کنید...

میای اینجا بعد قرنی...الهی که من بگردم برای اونایی که فک می کردن زود زود میام کامنت می ذاشتن حرف می زدن، درد و دل می کردن...الهی بمیرم برای اونا که کمک خواستن...عذر تقصیر برای کوتاهی و بی فکری من ...روزام گره خورده...شبهام بی برکت شدن...اصلا نمی فهمم چطور می گذرن...خستگی خستگی و باز هم خستگی ...دوستایی که کامنت گذاشتید بدون نشونه یه رد ونشونی از خودتون بذارید بشه پیداتون کرد...

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: پنجشنبه 22 مرداد 1405 ساعت: 21:20

میای اینجا بعد قرنی...الهی که من بگردم برای اونایی که فک می کردن زود زود میام کامنت می ذاشتن حرف می زدن، درد و دل می کردن...الهی بمیرم برای اونا که کمک خواستن...عذر تقصیر برای کوتاهی و بی فکری من ...روزام گره خورده...شبهام بی برکت شدن...اصلا نمی فهمم چطور می گذرن...خستگی خستگی و باز هم خستگی ...دوستایی که کامنت گذاشتید بدون نشونه یه رد ونشونی از خودتون بذارید بشه پیداتون کرد...

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: سه شنبه 29 بهمن 1398 ساعت: 0:31

شوک بدی بود...هر چند می تونست بذتر از اینها هم باشد...الان در شرایطی هستم که خیلی وقت بود خودم را در این شرایط تصور می گردم ...که چه می شوم؟! خیلی سخت تر از اون چیزی بودکه در مخیلاتم سرک می کشید...زندگی به همین سختیادامه مطلب

برچسب: انقلاب,قلبها,اتفاق,افتاد, نویسنده: نوید شریفی تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 3:25

امشب را به سختی صبح خواهم کرد...امشب از اون شبهاست که جان به لب می شود ...تا فارغ شدن خورشید، من باید جان دهم...از آدمها گله دارم...بودنشان یک غم است و نبودنشان هزار غم ... آدمها هم از نظر خدا برای ما تاریخ انقضا دارند از وقتش که می گذرد، دیگر نیست می شوند...تاریخ شروع هر انسانی دست خود اوست انگار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

شوک بدی بود...هر چند می تونست بذتر از اینها هم باشد...الان در شرایطی هستم که خیلی وقت بود خودم را در این شرایط تصور می گردم ...که چه می شوم؟! خیلی سخت تر از اون چیزی بودکه در مخیلاتم سرک می کشید...زندگی به همین سختی ادامه داره و من الان با وجود شنیدن خبر فوت پدر بزرگ مریض احوالم هنوز نفس می کشم درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

می دونی درد داشتن یعنی چی؟ در داشتن یعنی یه درد قدیمی و کهنه بیاد سراغت...اونم درد نیست حتی !! وقتی سر انگشت سبابه دست چپت دوباره شروع می کنه به گزگز کردن و از پشت اولین مهره گردنت شروع می کنه به بی حس شدن ترس تمام وجودتو می گیره که اون درد دوباره برگشته ایا؟ حالا چرا اینجوری میشی! وقتی یه دوستی بلادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

بذار يكم بزرگ بشم بعد...باشه؟ اولين جمله اى كه به ذهنم در هم برهمم رسيد همين بود... داستان ادامه دار فكر هاى صد من يه غاز فرشته كه اعتنايى هم بهش نيست... استادمون گفت بنويسيد، گفت ادبيات خودتون باشه...گفت نوشتار خودتون رو داشته باشيد...من دارم سبك خودمو نه؟ من مدت مديديه كه با اين زبون و با اين نوشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

می تونست همین الان باشه...یعنی چی باعث شده حتی همین الان هم نباشه ...احتمالا واسه خاطر خودمه...می دونم دیگه، همیشه همین جمله ی مسخره رو مخاطب قرار می گیرم....لامصب اگه به خاطر خودم بود که نباید همین الانم نباشه...خسته ی خستم...یهو دید از خستگی مردم...چقدر زمزمه های ذهنیم زیاد شدن....دیگه کنترلشون اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

نوشتن سخته...از خودگفتن سخت تر...می خوام تقلب کنم...یه شعر خیلی دلنشین خوندنم...اینقدر دوسش داشتم که می خوام از زبون خودم بنویسمش...نمی دونم از کی بود حتی ولی سخت وصف حال من بود ... با این وصف شروع شد...دوست داشتن کسی از راه دور! دقیقا به همین وضوح به دوست داشتنی دوردست اشاره کرده بود...اینکه نتونیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

صبح به صبح که بیدار میشیم ، دوباره روز از نوروزی از نو...دوباره کرختی و سستی ناشی از غم روزای قبل رو با خودمون یدک می کشیم این ور اونور...دوباره باید جون بکنیدم که معمولی به نظر بیایم...چیزی نشده...ما می تونیم...میشه...و صد البته امید وار که این روزها هم می گذرد هرچند با کوله باری از غم...این جون کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

همه از جمعه میگن...همه از غروب جمعه میگن...از تلخی و تنهاییش میگن...اما من می خوام از غروب چهارشنبه ای بگم که تلخ تر از زهر برما می گذرد...ای کاش نبودم و نمی دیدم این روزها رو تا بیشتر از این شاهد آب شدن ها نبودم...ای کاش فرشته ای هرگز به دنیا نمی آمد تا شاهد چنین روزهایی باشد...شاهد بلای خانمان سوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

آنچنان می فشرد فاصله راه نفسم که اگر زود ، اگر زود بیایی دیر است...این تمام حرف من است ...دلم آنچنان شوری می زند که تمامی ندارد...این همه دلشوره و اضطراب از کجا بر دلم هوار می شود که توان و تابم را می برد...سوالات مبهم دور تا دورم را فرا گرفته است که قدرت تصمیم گیری از من سلب شده و از طرفی هم این دادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

چرا هیچی مثل سابق نیست ، حتی اینجا...منم مثل سابق نیستم ...قطعا شما هم مثل سابق نیستید البته اگه کسی مونده باشه که اینجا رو بخونه...دوستای خوبی پیدا کردم اینجا بعضی هاشون از دل این مانیتور لعنتی زدن بیرون و واقعی شدن...مثل حمیده جان...مثل طاهره و... خوبه که نوشتن یادم نرفته البته چون مقطعی می نویسمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید شریفی تاريخ: شنبه 10 تير 1396 ساعت: 23:25

صفحه بندی